| شيطان جنس كهنه مي فروشد |
| شيطان مي خواست كه خود را با عصر جديد تطبيق بدهد، تصميم گرفت وسوسههاي قديمي و در انبار ماندهاش را به حراج بگذارد. در روزنامهاي آگهي داد و تمام روز، مشتري ها را در دفتر كارش پذيرفت. حراج جالبي بود: سنگهايي براي لغزش در تقوا، آينههايي كه آدم را مهم جلوه ميداد، عينكهايي كه ديگران را بياهميت نشان ميداد. روي ديوار اشيايي آويخته بود كه توجه همه را جلب ميكرد: خنجرهايي با تيغههاي خميده كه آدم ميتوانست آنها را در پشت ديگري فرو كند، و ضبط صوتهايي كه فقط غيبت و دروغ را ضبط مي كرد. شيطان رو به خريدارها فرياد مي زد: "نگران قيمت نباشيد! الان برداريد و هر وقت داشتيد، پولش را بدهيد." يكي از مشتريها در گوشهاي دو شيء بسيار فرسوده ديد كه هيچكس به آنها توجه نميكرد. اما خيلي گران بودند. تعجب كرد و خواست دليل آن اختلاف فاحش را بفهمد. شيطان خنديد و پاسخ داد: "فرسودگيشان به خاطر اين است كه خيلي از آن ها استفاده كردهام. اگر زياد جلب توجه مي كردند، مردم ميفهميدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند. با اين حال قيمت شان كاملاً مناسب است. يكي شان "شك" است و آن يكي "عقدة حقارت". تمام وسوسههاي ديگر فقط حرف ميزنند، اين دو وسوسه عمل مي كنند." |
|
۱۳۸٦/۱/٢٤ - dan gorgian | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
آرش كمانگیر برف می بارد برف می بارد به روی خار و خاراسنگ كوهها خاموش دره ها دلتنگ راه ها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگ بر نمی شد گر ز بام كلبه های دودی یا كه سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان ما چه می كردیم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟ آنك آنك كلبه ای روشن روی تپه روبروی من در گشودندم مهربانی ها نمودندم زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز در كنار شعله آتش قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز گفته بودم زندگی زیباست گفته و ناگفته ای بس نكته ها كاینجاست آسمان باز آفتاب زر باغهای گل دشت های بی در و پیكر سر برون آوردن گل از درون برف تاب نرم رقص ماهی در بلور آب بوی خاك عطر باران خورده در كهسار خواب گندمزارها در چشمه مهتاب آمدن رفتن دویدن عشق ورزیدن غم انسان نشستن پا به پای شادمانی های مردم پای كوبیدن كار كردن كار كردن آرمیدن چشم انداز بیابانهای خشك و تشنه را دیدن جرعه هایی از سبوی تازه آب پاك نوشیدن گوسفندان را سحرگاهان به سوی كوه راندن همنفس با بلبلان كوهی آواره خواندن در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن گاه گاهی زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن بی تكان گهواره رنگین كمان را در كنار بان ددین یا شب برفی پیش آتش ها نشستن دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن آری آری زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر كران پیداست ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست پیر مرد آرام و با لبخند كنده ای در كوره افسرده جان افكند چشم هایش در سیاهی های كومه جست و جو می كرد زیر لب آهسته با خود گفتگو می كرد زندگی را شعله باید برفروزنده شعله ها را هیمه سوزنده جنگلی هستی تو ای انسان جنگل ای روییده آزاده بی دریغ افكنده روی كوهها دامن آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید چشمهها در سایبان های تو جوشنده آفتاب و باد و باران بر سرت افشان جان تو خدمتگر آتش سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز شعله ها را هیمه باید روشنی افروز كودكانم داستان ما ز آرش بود او به جان خدمتگزار باغ آتش بود روزگاری بود روزگار تلخ و تاری بود بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره دشمنان بر جان ما چیره شهر سیلی خورده هذیان داشت بر زبان بس داستانهای پریشان داشت زندگی سرد و سیه چون سنگ روز بدنامی روزگار ننگ غیرت اندر بندهای بندگی پیچان عشق در بیماری دلمردگی بیجان فصل ها فصل زمستان شد صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد در شبستان های خاموشی می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی ترس بود و بالهای مرگ كس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ سنگر آزادگان خاموش خیمه گاه دشمنان پر جوش مرزهای ملك همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان برجهای شهر همچو باروهای دل بشكسته و ویران دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو هیچ سینه كینهای در بر نمی اندوخت هیچ دل مهری نمی ورزید هیچ كس دستی به سوی كس نمی آورد هیچ كس در روی دیگر كس نمی خندید باغهای آرزو بی برگ آسمان اشك ها پر بار گر مرو آزادگان دربند روسپی نامردان در كار انجمن ها كرد دشمن رایزن ها گرد هم آورد دشمن تا به تدبیری كه در ناپاك دل دارند هم به دست ما شكست ما بر اندیشند نازك اندیشانشان بی شرم كه مباداشان دگر روزبهی در چشم یافتند آخر فسونی را كه می جستند چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می كرد وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می كرد آخرین فرمان آخرین تحقیر مرز را پرواز تیری می دهد سامان گر به نزدیكی فرود آید خانه هامان تنگ آرزومان كور ور بپرد دور تا كجا ؟ تا چند ؟ آه كو بازوی پولادین و كو سر پنجه ایمان ؟ هر دهانی این خبر را بازگو می كرد چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می كرد پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید از میان دره های دور گرگی خسته می نالید برف روی برف می بارید باد بالش را به پشت شیشه می مالید صبح می آمد پیر مرد آرام كرد آغاز پیش روی لشكر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز لشكر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یكدیگر كودكان بر بام دختران بنشسته بر روزن مادران غمگین كنار در كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته خلق چون بحری بر آشفته به جوش آمد خروشان شد به موج افتاد برش بگرفت وم ردی چون صدف از سینه بیرون داد منم آرش چنین آغاز كرد آن مرد با دشمن منم آرش سپاهی مردی آزاده به تنها تیر تركش آزمون تلختان را اینك آماده مجوییدم نسب فرزند رنج و كار گریزان چون شهاب از شب چو صبح آماده دیدار مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش شما را باده و جامه گوارا و مبارك باد دلم را در میان دست می گیرم و می افشارمش در چنگ دل این جام پر از كین پر از خون را دل این بی تاب خشم آهنگ كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم كه تا بكوبم به جام قلبتان در رزم كه جام كینه از سنگ است به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است در این پیكار در این كار دل خلقی است در مشتم امید مردمی خاموش هم پشتم كمان كهكشان در دست كمانداری كمانگیرم شهاب تیزرو تیرم ستیغ سر بلند كوه ماوایم به چشم آفتاب تازه رس جایم مرا نیر است آتش پر مرا باد است فرمانبر و لیكن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست در این میدان بر این پیكان هستی سوز سامان ساز پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز پس آنگه سر به سوی آٍمان بر كرد به آهنگی دگر گفتار دیگر كرد درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود كه با آرش ترا این آخرین دیداد خواهد بود به صبح راستین سوگند بهپنهان آفتاب مهربار پاك بین سوگند كه آرش جان خود در تیر خواهد كرد پس آنگه بی درنگی خواهدش افكند زمین می داند این را آسمان ها نیز كه تن بی عیب و جان پاك است نه نیرنگی به كار من نه افسونی نه ترسی در سرم نه در دلم باك است درنگ آورد و یك دم شد به لب خاموش نفس در سینه های بی تاب می زد جوش ز پیشم مرگ نقابی سهمگین بر چهره می آید به هر گام هراس افكن مرا با دیده خونبار می پاید به بال كركسان گرد سرم پرواز می گیرد به راهم می نشیند راه می بندد به رویم سرد می خندد به كوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را و بازش باز میگیرد دلم از مرگ بیزار است كه مرگ اهرمن خو آدمی خوار است ولی آن دم كه ز اندوهان روان زندگی تار است ولی آن دم كه نیكی و بدی را گاه پیكاراست فرو رفتن به كام مرگ شیرین است همان بایسته آزادگی این است هزاران چشم گویا و لب خاموش مرا پیك امید خویش می داند هزاران دست لرزان و دل پر جوش گهی می گیردم گه پیش می راند پیش می آیم دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم به نیرویی كه دارد زندگی در چشم و در لبخند نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم كند نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد برآ ای آفتاب ای توشه امید برآ ای خوشه خورشید تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب برآ سر ریز كن تا جان شود سیراب چو پا در كام مرگی تند خو دارم چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم به موج روشنایی شست و شو خواهم ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم شما ای قله های سركش خاموش كه پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید كه بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی كه سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می كوبید كه ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید غرور و سربلندی هم شما را باد امدیم را برافرازید چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر دارید غرورم را نگه دارید به سان آن پلنگانی كه در كوه و كمر دارید زمین خاموش بود و آسمان خاموش تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش به یال كوه ها لغزید كم كم پنجه خورشید هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید نظر افكند آرش سوی شهر آرام كودكان بر بام دختران بنشسته بر روزن مادران غمگین كنار در مردها در راه سرود بی كلامی با غمی جانكاه ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه كدامین نغمه می ریزد كدام آهنگ آیا می تواند ساخت طنین گام های استواری را كه سوی نیستی مردانه می رفتند ؟ طنین گامهایی را كه آگاهانه می رفتند ؟ دشمنانش در سكوتی ریشخند آمیز راه وا كردند كودكان از بامها او را صدا كردند مادران او را دعا كردند پیر مردان چشم گرداندند دختران بفشرده گردن بندها در مشت همره او قدرت عشق و وفا كردند آرش اما همچنان خاموش از شكاف دامن البرز بالا رفت وز پی او پرده های اشك پی در پی فرود آمد بست یك دم چشم هایش را عمو نوروز خنده بر لب غرقه در رویا كودكان با دیدگان خسته وپی جو در شگفت از پهلوانی ها شعله های كوره در پرواز باد غوغا شامگاهان راه جویانی كه می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر باز گردیدند بی نشان از پیكر آرش با كمان و تركشی بی تیر آری آری جان خود در تیر كرد آرش كار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر كرد آرش تیر آرش را سوارانی كه می راندند بر جیحون به دیگر نیمروزی از پی آن روز نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند و آنجا را از آن پس مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند آفتاب درگریز بی شتاب خویش سالها بر بام دنیا پاكشان سر زد ماهتاب بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش در دل هر كوی و هر برزن سر به هر ایوان و هر در زد آفتاب و ماه را در گشت سالها بگذشت سالها و باز در تمام پهنه البرز وین سراسر قله مغموم و خاموشی كه می بینید وندرون دره های برف آلودی كه می دانید رهگذرهایی كه شب در راه می مانند نام آرش را پیاپی در دل كهسار می خوانند و نیاز خویش می خواهند با دهان سنگهای كوه آرش می دهد پاسخ می كندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه می دهد امید می نماید راه در برون كلبه می بارد برف می بارد به روی خار و خارا سنگ كوه ها خاموش دره ها دلتنگ راهها چشم انتظاری كاروانی با صدای زنگ كودكان دیری است در خوابند در خوابست عمو نوروز می گذارم كنده ای هیزم در آتشدان شعله بالا می رود پر سوز سياوش کسرائی |
|
۱۳۸٥/۱۱/٢۸ - dan gorgian | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| افکار پراکنده |
| حواسم نیست حواسم جای دگر است، اینجا نیست هر جا که باشد این جا نیست شاید در قبرستانی دور دست، شاید بر جسدی خفته در خاک، شاید برای اینجا نیستم شاید در راه که می آمدیم ایستگاه را اشتباهی پیاده شدم و مجبورم تا آمدن قطار بعدی در همین جا بمانم نمی دانم کی می آید، در ایستگاه مانده ام نمی خواهم جای دگر بروم مناظر اطراف برایم جذابیت ندارد من می خواهم بر گردم ، همانجا که بودم کنار مهربان ، اینجا مثل قفس ایست برای من ، سنگین است ، جالبتر اینکه همه چیز سیاه است نمی دانم چرا ، آنجا که بودم همه چیز خوب بود پاک، پاکیزه و تازه ، راستی یادم هست وقتی به اشتباه در این ایستگاه پیاده شدم لباسهایم تمیز بود سفید سفید ، اما حالا لباسهایم گلی شده ، کثیف ، لک، هر چه هم می گذرد کثیف تر می شود، در ایستگاه ایستاده ام ، قطار نمی آبد حتی صدای صوتش را هم نمی شنوم ، دستم را روی پیشانی ام می گذارم تا آفتاب چشمانم را نزند و نگاه می کنم به دور دست ، خط نگاهم ریل را دنبال می کند به جهت مخالف رفت تا شاید ببینمش اما نیست، بر خلاف همه و شاید موافق یا بعضی ها من از قطار نمی ترسم منتظر آمدنش هستم ، نمی دانم شاید به ناگاه از راه رسید ، می دانم اگر مهربان بخواهد قطار را برای من خواهد فرستاد ، خسته می شوم و روی نیمکت درون ایستگاه می نشینم ، گهگاهی هم مسافرانی که چه درست و چه اشتباه در ایستگاه من پیاده شده اند کنار من می نشینند و آزارم می دهند ،بعضی بدون اینکه بخواهند آزارم می دهند ، بعضی می خواهند و آزارم میدهند، چرا قطار نمی آید؟ البته قطارهای زیادی از این جا رد می شوند و من شاهد سوار شدن آدمهای زیادی هستم اما هنوز هیچ نگهبان قطاری به من برای رفتن و سوار شدن تعارف نزده "،نگهبانان قطار نگاهم می کنند اما صدا نمی زنند، ایستگاه هر روز سیاه تر می شود ،می خواهم کمی از ایستگاه تعریف کنم، می دانم که مهربان من را می بیند و صدای من را می شنود اما هنوز نخواسته که تغییراتی در وضعیت من بدهد ، امان از عشق به مهربان ، عاشق با هر ناز معشوق خود، می سازد ، و به هر ساز او می رخسد.اما من فهمیدم که عاشق نیستم ، عاشق کسیست که در لحظات اصلی عشق خود را نشان دهد اما من نتوانستم این کار انجام دهم و حالا باید منتظر بمانم ، منتظر جبران.راستش رابخواهی من هم آدمی هستم معمولی و خطا کار مثل همه آدمها ، هر روز ایستگاه مثل روز قبل است ، من دو همراه دارم که با من از قطار پیاده شده اند و در ایستگاه در تمامی لحظات کنار من هستند ، اولی عقل و دومی احساس، اولی راهماییم می کند ، اما دومی آزارم می دهد، عقل و احساس من همیشه در حال جنگ با هم هستند، عقل به من نهیب می زند که تا خودت نخواهی چیزی درست نمی شود، عقل با من حرف می زند و من را آرام می کند ، عقل می گوید به این فکر نکن که ایستگاه را اشتباه پیاده شدی و اصلا به ایستگاه فکر نکن،عقل می گوید به این فکر کن که مدت زمانی را که باید در این ایستگاه بمانی چگونه سپری کنی، عقل می گوید هر چه خواستی مهربان برایت آماده کرده، هر چه از مهربان خواستی در اختیارت قرار داده دیگر اگر تو آن را دوست نداری یا از ظاهر آن خوشت نمی آید مشکل از توست ، چون مهربان همه چیز را زیبا خلق کرده و از نظر او ارزش به زیبایی ظاهری نیست جالب این است که مهربان این مورد را مستقیم در کتاب داستانش نوشته راستش را بخواهی کتاب مهربان نور عجیبی دارد آرام است آرام آرام.عقل من این را می فهمد و به من گوشزد می کند اما امان از احساس ، راستی تا به اینجای قصه از احساس صحبتی نکردم ، او خیلی مرموز است ، سر سخت و مقاوم ، پایبند و متعهد ، با عقل هزار پله فرق دارد، عقل و احساس در من مثل 2 خط موازی هستند که هرگز به هم نمی رسند و مثل اینکه نمی خواهند با هم صلح کنند،احساس من در مقابل مهربان سرکشی می کند ، در خیلی از موارد عقل نمی تواند جلوی او را بگیرد و شرمنده مهربان می شود،درگیری های عقل و احساس بماند ، من عقل را بیشتر دوست دارم ،چون عقل مرا بیشتر دوست دارد ،اما احساس می خواهم کمی در مورد او تعریف کنم، او فردی مغرور و پر ادعاست ، به هیچ عنوان مراعات نمی کند، فقط می گوید می خواهم نمی گوید چگونه و با چه شرایطی فقط می گوید می خواهم،نمی توانم مهارش کنم ، احساس صاحب چشمهای من است هر وقت بخواهد آنرا می بندد و هر وقت دوست داشته باشد چشمهایم را باز می کند عقل خیلی با او درگیری دارد خیلی زیاد، |
|
۱۳۸٥/۱۱/٩ - dan gorgian | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| خوش آمدید |
|
تماس با ما |
| RSS Feed |
| اخبار هک و امنیت |







